تبليغاتX
گوش کن.... داره بارون میاد
گوش کن.... داره بارون میاد

حرف های نا گفته

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

داد دل

دوشنبه هفدهم تیر 1387-17:34 -باران

در زلف تو بند بود داد دل ما
در بند کمند بود داد دل ما

ای داد به داد دل ما کس نرسید
از بس که بلند بود داد دل ما

قیصر ( روحش شاد)

لینک ثابت |

جمعه دوم آذر 1386-18:31 -باران

اما


   با اين همه


تقصير من نبود


                  که با اين همه...


با اين همه اميد قبولي


در امتحان سادهْ تو رد شدم

 

اصلاً نه تو ، نه من!


تقصير هيچ کس نيست

 

از خوبي تو بود


               که من


                        بد شدم!

 

 

 

 

 

لینک ثابت |

این بازی یه نفره نیست.....

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386-21:34 -باران

گفتم : کبوتر ِ بوسه!


گفتی : پَر!


گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!


گفتی : پَر!


گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!


گفتی : پَر!


گفتم : التماس ِ علاقه،


بیتابی ِ ترانه،


بیداری ِ بی حساب!


نگاهم کردی!


نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،


نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!


سکوت کردی که چشمه ی شبنم،


از شنزار ِ انتظار من بجوشد!


عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!


و آخرین نگاه تو،


هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!


حالا - بدون ِ تو!-


رو به روی آینه می ایستم!


می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،


کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!


و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!


تکرار ِ آن بازی،


بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!


پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،


باز هم می نویسم:


برگرد!●

 

 

 

 

 

لینک ثابت |

سال نو مبارك..........

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385-22:7 -باران

خدايا دلم را بهاری کن !

 

 بهار می آيد با نسيم ملايم نوروزی

 

 و بر دستان نياز زمين ، گلهای لاله را می نشاند

 

 و بر سینه خشکيده دشت ، رودها را جاری می سازد

 

 بر قلب قناری ، ترانه می ريزد

 

 و در دل فسرده و سرد بيابان، چمنزارها و سرسبزی را هديه می

 

  کند

 

 کاش در دل من هم بهار سر می زد

 

 لاله های سرخ ايمان می روئيدند

 

 و قناری ترانه نيايش سر می داد

 

 و اشک نياز را بر چشمه های خشکيده چشمهايم جاری می

 

 ساخت

 

 يعنی من هم می توانم سبز شوم ؟!

 

 بهاری شوم !!!...

 

 به سرما گفتم از قلبم بيرون رود

 

 غم و غصه را نيز با خود بيرون کند

 

  به جايش بر پهندشت بيابانهای دلم

 

 گل سرخ ايمان خواهم کاشت

 

 پنجره قلبم را گشودم

 

 و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوری که از پنجره بر دلم

 

 می تابيد ،

 

 پهن کردم ...

 

 سين اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،

 

 سين دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،

 

 سين سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،

 

 سين چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،

 

 سين پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،

 

 سين ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت ،

 

 و سين هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز

 

 براستی حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام

 

 و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام

 

آيا بهار به دلم راه می يابد ؟! ...

 

 در کناری به نظاره می نشينم

 

 ناگهان احساسی در من بيدار شد ...

 

 نوری از پنجره به آئينه تابيد

 

 و سفره هفت سين را غرق در نور کرد

 

 نور اين آرزوهای سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود

 

 و شوقی زيبا برای پرواز ، در دلم جوانه زد

 

 آری !

 

 حال بهار را با تمام وجود حس می کنم

 

 و خواهم گفت : دلم بهاری شد ...

 

 ی خواهم اين بهار دل را به همگان تقديم کنم

 

 و آرزو می کنم که هفت سين آرزوهايتان

 

 را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد

 

 و می گويم :

 

 بيائيد دلتان را بهاری کنيد و بهار را برای همگان بخواهيد

 

 

 

 

لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385-12:55 -باران

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و
آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم

 

 

لینک ثابت |

عروسك كوكي

جمعه سیزدهم بهمن 1385-22:59 -باران


 

می توان چون آب در گودالبیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚
اما کر
می توان فریاد زد
 
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
 
خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه
 
ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
 

لینک ثابت |

دوشنبه نهم بهمن 1385-12:0 -باران

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

- آغاز گردان !

 

لینک ثابت |

ایمان به بازگشت

جمعه ششم بهمن 1385-23:9 -باران

محبوب خوب من

من عازم نبردم

گفتي وداع ؟

هرگز

دشمن وداع آخر خود را

بايست كرده باشد

من از نبرد

پيش تو

برمي گردم .

 

 

لینک ثابت |

عشق

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385-12:32 -باران

 

جز مسخره نيست عشق،تا بوده و هست
با مسخرگي جهاني انداخته دست
اي كاش كه در دل طبيعت ميمرد
اين طفل حرامزاده از روز الست

 

لینک ثابت |

هرگز

دوشنبه یازدهم دی 1385-12:34 -باران


من تمنا کردم
 که تو با من باشی
 تو به من گفتی
 هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز کشت ...

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.