خدايا دلم را بهاری کن !
بهار می آيد با نسيم ملايم نوروزی
و بر دستان نياز زمين ، گلهای لاله را می نشاند
و بر سینه خشکيده دشت ، رودها را جاری می سازد
بر قلب قناری ، ترانه می ريزد
و در دل فسرده و سرد بيابان، چمنزارها و سرسبزی را هديه می
کند
کاش در دل من هم بهار سر می زد
لاله های سرخ ايمان می روئيدند
و قناری ترانه نيايش سر می داد
و اشک نياز را بر چشمه های خشکيده چشمهايم جاری می
ساخت
يعنی من هم می توانم سبز شوم ؟!
بهاری شوم !!!...
به سرما گفتم از قلبم بيرون رود
غم و غصه را نيز با خود بيرون کند
به جايش بر پهندشت بيابانهای دلم
گل سرخ ايمان خواهم کاشت
پنجره قلبم را گشودم
و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوری که از پنجره بر دلم
می تابيد ،
پهن کردم ...
سين اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،
سين دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،
سين سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،
سين چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،
سين پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،
سين ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت ،
و سين هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز
براستی حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام
و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام
آيا بهار به دلم راه می يابد ؟! ...
در کناری به نظاره می نشينم
ناگهان احساسی در من بيدار شد ...
نوری از پنجره به آئينه تابيد
و سفره هفت سين را غرق در نور کرد
نور اين آرزوهای سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود
و شوقی زيبا برای پرواز ، در دلم جوانه زد
آری !
حال بهار را با تمام وجود حس می کنم
و خواهم گفت : دلم بهاری شد ...
ی خواهم اين بهار دل را به همگان تقديم کنم
و آرزو می کنم که هفت سين آرزوهايتان
را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد
و می گويم :
بيائيد دلتان را بهاری کنيد و بهار را برای همگان بخواهيد
